سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
هرگاه [بذر] دوستی رویید، کمک رساندن به یکدیگر و پشتیبانی از یکدیگر، واجب می گردد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :8
بازدید دیروز :17
کل بازدید :92660
تعداد کل یاداشته ها : 49
96/10/26
2:32 ع
موسیقی
مشخصات مدیروبلاگ
 
قلم رنجه[40]
اگر خدا قبول کند: نویسنده، داستان نویس، معاون دبیرستان، عضو شورای ادبیات داستانی [...] و همیشه دانشجو.

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

می آمد آن رسول پر از خورشید                  از آخرین طواف و در گوشش
می خواند جبرئیل به لحنی خوش               از آخرین وظیفه ی بر دوشش
ادامه ی شعر ...

  
  

هوالطیف

اشاره: این داستان در مسابقات سراسری دفتر هنر و ادبیات ایثار در سال 76 برگزیده شد. همچنین در کتاب «سندس» توسط انتشارات همین دفتر به چاپ رسیده است.

روزهای طلایی - نویسنده: مهین مقدم

چهارشنبه 13 شهریور 64
امروز صبح خاله فریده با عروسش آمده بود عید دیدنی ِ آقاجان. البته بهانه اش این بود! همه ی فامیل می دانند که آقا جان برای تبلیغ رفته جبهه و الا امروز خانه، مثل عید غدیر هر سال، پر از مهمان می شد. شیرینی را که تعارف کردم، خاله گفت:«زینب جون! بیا کنار خاله بشین. الهی قربونت برم! چه عطر خوبی زدی!» مادر گفت:«وا ! تو که از چارلی بدت میومد؟!» خاله دستش را به موهایم کشید و گفت:«حرف توی دهن من میذاری خواهر؟ بوی به این خوبی!» یک شیرینی برداشت و گازی به آن زد. ملچ ملچ کنان گفت:«خواهر جون! زینب و محسن با هم خوشبخت میشن، والله گناه داره جلوی کار خیر رو میگیرید.» مادر دستپاچه گفت:«فریده جون ما که جواب شما رو قبلاً دادیم؛ حاج آقا و اکبر هم که جبهه هستن، قبلاً هم که حرفهای حاج آقا رو شنیدید، زینب جون هم خودش راضی نیست.» خاله پرید توی حرف مادر و گفت:«وا ! مگه پسرم چشه؟ گذشت اون موثع که وردست باباش بود، الآن بازار فرشه و محسن آقا بورانی! اعتبارش از باباش بیشتر شده. مگه نه مریم؟» عروس خاله که قاچ خربزه را با چنگال به طرف دهان می برد غافلگیر شد. تا آمد حرفی بزند، مادر گفت:«فریده! چه خبرته خواهر؟ ما که نگفتیم آقا محسن عیب و ایرادی داره! اما چیزهای دیگه ای هم هست. مملکت در حال جنگه، شهید پشت شهید، بهت برنخوره ها، اما بعضی ها انگار اصلاً تو این مملکت نیستند!» خاله از کوره دررفت. برآشفته پاسخ داد:«خب جنگه که جنگه. به ما چه که جنگه؟ تازه مگه بیچاره ها نمیگن بیایید صلح کنیم؟ چرا صلح نمیکنن تا مردم یه نفس راحتی بکشن؟»
ساعتی بعد که خاله رفت، مادر رو به من کرد:«بلند شو دخترم، حاضر شو برویم حرم شاه عبدالعظیم زیارت.» به بهانه ی شلوغی حرم و بی حوصلگی به اتاقم رفتم.
«خدایا دارم دیوانه می شوم. چرا از طرف من حرف می زنند؟ به من چه که جنگ است؟ من نباید ازدواج کنم که به کشور حمله شده؟! خدایا کی مدرسه ها باز می شود؟ باید خانم ملکی را ببینم. با او راحت تر حرف می زنم. حتماً راه حل خوبی برای مشکل من پیدا می کند.»

شنبه 6 مهر 84
زنگ دوم عربی داشتیم، ولی خانم ملکی نیامد. او را در راهرو دیدم، ولی خجالت کشیدم به او سلام کنم. وقتی به کلاس بیاید موضوع فرق می کند، چون مثل سال های قبل فوری با بچه ها دوست می شود. اکرم می گفت:«چهارم انسانی 2 هم زمان با ما عربی دارن. احتمالاً باید برنامه ها جا به جا بشه.» او هم خداخدا می کرد که زودتر خانم ملکی بیاید و درس را شروع کند. شوخی که نیست، یک دبیرستان است و یک خانم ملکی!
دوشنبه 8 مهر 64
امروز آقا جان از جبهه برگشت. من و مادر حال خودمان را نمی فهمیدیم. گریه می کردیم و می خندیدیم. او را سؤال پیچ کرده بودیم. ساک آقا جان را باز کردم. سوغات جبهه اش فقط چند کنسرو ماهی بود و دو چپیه ی مشکی. مادر یکی از چپیه ها را برداشت و مثل اینکه چیزی به یادش آمده باشد، با عجله گفت:«راستی امروز چهاردهم محرمه؛ هر سال تا آخر محرم میموندی؟» آقا جان عبایش را روی چوب لباسی انداخت و از اتاق بیرون رفت. مادر بلند گفت:«نگفتی؟» پدر از سرسرا فریاد کشید:«الآن خدمت می رسم. حاج خانم! ببینم، ناراحتی برگشتم؟!» مادر رو به من کرد و مشکوک گفت:«سالم بود؟» دلم شور افتاد. «نکند آقا جان مجروح شده باشد؟» آقا جان برگشت. وضو گرفته بود. مادر حوله را به دستش داد و گفت:«تو را به خدا راست بگو، سالمی؟» پدر بدون اینکه دست و صورت را خشک کند حوله را آویزان کرد و گفت:«خوبه حالا جلوت وایسادم!» گفتم:«آقا جان! از اکبر خبری ندارید؟» پدر روی فرش نشست و گفت:«نه آقا جان. اکبر رفته مشهد زیارت.» مادر فریاد کشید:«چه موقع مشهد رفتن بود؟ اون که همیشه از جبهه یکراست میومد خونه؟!» مادر بغض کرده بود. هر دو فهمیده بودیم که یک خبری هست. آقا جان زود برگشته بود ؛ اکبر به مشهد رفته بود ؛ فقط خدا می دانست قضیه چیست. آقاجان چیزی بروز نمی داد.
سه شنبه 9 مهر 64
سر سفره ی صبحانه مادر از بس گریه کرد امان آقا جان را برید. آقا جان گفت:«بلند شو آماده شو، بعد از ظهر بلیت داریم برای مشهد.» مادر مثل کسی که به چیزی فکر کند و در باره ی چیز دیگر صحبت کند، زل زد به چشم های درشت آقا جان و گفت:«فردا نوبت دکتر دارم.» آقا جان گفت:«بیمارستان قائم مشهد همه جور متخصص داره ...» مادر با عجله پرسید:«کجاش؟ کجاش تیر خورده؟» آقا جان گفت:«باور کن خودم هم خبر ندارم. باید رفت و دید. زینب جان هم پیش عمّه اش می مونه» و با دست پهنش شانه ام را فشار داد و لبخند زد. فریادی از درد کشیدم و گفتم:«آقا جان، نمی شد من هم ...» و بغضم ترکید. آقا جان گفت:«تو باید درست رو بخونی. مگه امام نگفته مدرسه سنگره؟!»
نمی دانستم چکار کنم؟ چه بلایی سر اکبر آمده بود؟ مادر از خاله فریده هم هیچ حرفی نزد. از خدا خواستم اکبر زودتر خوب بشود، من ازدواج هم نکردم مهم نیست.
چهارشنبه 10 مهر 64
دیروز عصر آقاجان و مادر پرواز داشتند. هیچ جا خانه ی خودم نمی شود. تا به محیط خانه ی عمه آشنا شوم،طول می کشد. امروزدیر به مدرسه رسیدم. بچه ها سر کلاس بودند، ولی از دبیر خبری نبود. اقدس جلو تخته سیاه ایستاده بود و فریاد می کشید:«... قبول نمی کنیم، یا خانم ملکی هیچ کس!»
بچه ها همهمه می کردند. سر جایم نشستم، اکرم گفت:«سلام خبر داری؟»
گفتم:«سلام چی رو خبر دارم؟»
اکرم مقنعه اش را جا به جا کرد و گفت :«پس خبر نداری! بناست یه دبیر جدید برای درس عربی بیاد.»
از جا پریدم و داد زدم: «بیخود کردند!»
ناگهان کلاس ساکت شد. خانم سبحانی وارد کلاس شده بود و آرام بچه ها را نگاه می کرد. سر جایم نشستم. خانم سبحانی آهسته گفت:«نماینده ی کلاس؟»
اقدس بلند شد. اگر رئیس دبیرستان نبود، بچه ها برایش تره هم خرد نمی کردند. حرف هیچ کس را قبول نداشت. بیشتر دبیرها، سر کلاس، بد گویی او را می کردند.
چه خبره؟ انگار خانم ها کنفرانس داشتند؟
- نه خانم، یعنی ... چیزه ... قضیه سر خانم ملکی یه.
روی صندلی رو به روی بچه ها نشست و گفت:«خانم ملکی؟ اون که دیگه معلم شما نیست!»
بلند شدم و گفتم:«خوب دیگه خانم! بچه ها هم از همین ناراحتند ...»
- شما خانم ِ ؟
جا خوردم، تا آمدم حرف بزنم گفت:« حسینی، آره؟»
 
اکرم آهسته گفت:«عجب فیلمی بازی می کنه!»
گفتم:«بله خانم».
خانم سبحانی از روی صندلی بلند شد و گفت:«شما دیگه چرا خانم حسینی؟ شما باید برای بقیه الگو باشید .... بفرمایید!»
نشستم. خانم سبحانی رو به بچه ها کرد:
- برای شما زشته که وابسته به یه فرد باشید. اینجا دبیرستانه، خونه ی خاله که نیست...
یاد خاله فریده افتادم. باید هر طوری که بود با خانم ملکی صحبت می کردم. خانم سبحانی گفت:«خانم ملکی افتخار همه ی ماست، ولی این دلیل نمیشه که دبیر دیگه ای جای ایشون تدریس نکنه. دبیر جدید شما یعنی خانم آلبوغُبیش هم مادر شهیدن، هم جانبازند. شما باید به وجود ایشون افتخار کنید.»
به قول اقدس، خانم رئیس خوب همه رو خر کرد! زنگ آخر من و اقدس و اکرم رفتیم سر وقت خانم سبحانی و به او گفتیم که بچه ها همه قانع شده اند، فقط ما سه نفر می خواهیم به کلاس چهارم انسانی 2 برویم. خانم سبحانی گفت:«این بچه بازی ها رو بذارید کنار! هیچ کس کلاسش رو عوض نمی کنه!»
موقع خداحافظی اکرم گفت:«با اجازه ی شما ما از فردا چهارم انسانی 2 هستیم» و خانم سبحانی گفت:«همون که گفتم!»
پنج شنبه 11 مهر 84
دو زنگ به خیر گذشت. همه فکر می کردند که ما با اجازه ی خانم سبحانی کلاسمان را تغییر داده ایم. همه چیز را تمام شده می پنداشتیم. بعد از زنگ استراحت دوم بود که که خانم سبحانی وارد کلاس شد. رو به من کرد و گفت:«بیایید بیرون!»
هیچ کس در راهرو نبود. خانم سبحانی پریشان بود. هم امر می کرد و هم التماس. تحکم و خواهش با هم در لحن حرف زدنش دیده می شد ؛ اما مصمم بود که ما را به کلاس خودمان بازگرداند.
به خانه که رسیدم عمه گفت:«حاج آقا از مشهد تماس گرفت، غروب می رسند تهران.»
با عمه به خانه ی خودمان رفتیم. اتاق ها را گردگیری کردیم و شام درست کردیم. دلم برای اکبر تنگ شده بود. یکی از نوارهای او را برداشتم و داخل ضبط گذاشتم. صدای اکبر در سرسرا پیچید:
- یاران چه غریبانه، یاران چه غریبانه، رفتند و از این خانه، رفتند و از این خانه ؛ 
هم سوخته شمع ما، هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه، هم سوخته پروانه ...
نوار این نوحه را که اکبر به تقلید از کویتی پور در حسینیه ی دوکوهه خوانده بود، آقاجان سال گذشته برایم آورده بود.
ساعت هفت و نیم شب بود که آقاجان و مادر آمدند. مادر رنگ به چهره نداشت ؛ انگار چند سال هم پیرتر شده بود. اما آقا جان خودش بود: آرام و مطمئن. مادر تا چشمش به من و عمه افتاد، بنای گریه را گذاشت. ما هم به گریه افتادیم. مادر عمه را در آغوش گرفته بود و می گریست. آقا جان به طرف من آمد. می خواستم حال اکبر را بپرسم، ولی گریه مجالم نمی داد. بالأخره معلوم شد که ترکش خمپاره گلوی اکبر را شکافته است. آقا جان می گفت:«دکترها گفتند که شاید دیگه نتونه صحبت کنه! باید منتظر موند. شاید هم فرستادنش آلمان. فعلاً که عفونتش شدیده.»
شنبه 13 مهر 64
سرانجام چشممان به جمال خانم آلبوغبیش روشن شد. عبایی بر سر داشت و با لبانی که انگار به زور می خندیدند به بچه ها سلام کرد. بعد مثل کسی که روی صحنه آمده است تا یک نمایش یک نفره را اجرا کند گفت:«خیلی خوشحالم که در بین دخترهای خوبم هستم. خب بنده آلبوغبیش هستم، اهل سرزمین خونین ِ خرمشهر. من از جایی می آم که هر روز در اون اتفاق تازه ای می افته. هر روز تعدادی از بهترین جوونهای ما در گوشه ای از اون شهید می شن. یا پا یا دست یا چشم یا عضو دیگه ای از بدنشون را در راه خدا فدا می کنند. افتخار من اینه که در روزهای اول هجوم دشمن در خرمشهر بودم و رشادت برادرها و خواهرهای شما را با چشم خودم دیدم. به همین خاطر هم احساس می کنم که من و شما وظیفه سنگینی بر عهده داریم!»
اکرم گفت:«ببخشید خانم، شنیدیم که شما هم جانباز هستید؟!»
خانم آلبوغبیش گفت:«والله روزهای اول جنگ، روزها با خواهرها در بیمارستان به مجروحها می رسیدم و غروبها به مسجد جامع میرفتیم تا هر کار دیگه ای که از ما برمی اومد انجام بدیم. یک شب با دو تا از خواهر ها جلو مسجد وایساده بودیم و می خواستیم آذوغه ای را که تازه رسیده بود به داخل مسجد ببریم. یک گلوله توپ نزدیک ما به زمین خورد. والله از اون شب به بعد من همه را با یک چشم می بینم.»
بچه ها به خنده افتادند. خانم آلبوغبیش گفت:«خب حالا اگر اجازه بدید بنده هم با دخترهای خوب خودم آشنا بشم.»
اکرم گفت:«ما که از شنیدن خاطرات شما سیر نمیشیم. شما که هنوز چیز زیادی نگفتید!»
خانم آلبو غبیش خندید و گفت:«دخترم وقت زیاده».
به فکر فرو رفتم: خدایا! این خانم آلبوغبیش دیگر کیست؟ با وجود کسی مثل او خاله فریده چه حقی دارد که در باره ی جنگ یا صلح نظر بدهد؟! ولی باز هم نمی فهمیدم که چرا وقتی دشمنان می خواهند جنگ تمام بشود ایران قبول نمی کند؟
خانم آلبوغبیش عبایش را از سر برداشت و به میخی که حکم تنها چوب لباسی کلاس را دشت آویزان کرد و گفت:«شنیدم که چند نفر از خانمها قصد دارن به کلاس دیگه ای برن ... بله؟!»
نگاهش را در میان بچه ها گرداند و ادامه داد:«کی می خواسته تو این کلاس نباشه؟»
من بلند شدم و دستم را بلند کردم. خانم آلبوغبیش پرسید:«به به! ... اسم ِ شما؟»
گفتم:«حسینی.»
نگاهش را در میان نام های دفتر حضور و غیاب گرداند و گفت:«زینب حسینی؟»
گفتم:«بله خانم.»
با خودکار علامتی جلو اسمم گذاشت و گفت:«بفرمایید بنشینید ... والله من به هیچ وجه اجازه نمی م که شما به کلاس دیگه ای برید، یعنی نمیخوام شما را از دست بدم. از شهامت شما خوشم اومده، اینم حتماً از بداقبالی شماست!»
بعد رو به بچه ها کرد و گفت:«عزیزان من! شما باید یاد بگیرید زود قضاوت نکنید، خدا را چه دیدید؟ شاید از آلبوغبیش هم مثل خانم ملکی خوشتون اومد؟! مطمئن باشید که ما با هم موفق خواهیم بود.»
بعد به طرف من آمد، جلو صندلی ام ایستاد و گفت:«سر کلاس من شما نماینده ی کلاس هستید. البته اگه قبول کنید!» و دستش را به طرفم دراز کرد. وقتی با او دست دادم، بچه ها شروع کردند به کف زدن.
بعد از کلاس اکرم گفت:«بلا نبردت دختر، بالأخره کار خودت رو کردی!»
چهارشنبه 17 مهر 64
امروز مادر می گفت:«مدرسه که بودی خاله فریده اومده بود اینجا. اینها انگار دست بردار نیستند!»
شنبه 20 مهر 64
امروز بعد از تمام شدن کلاس عربی با خانم آلبو غبیش صحبت کردم. از او پرسیدم:«چرا مسئولین آتش بس رو قبول نمی کنن؟»
لبخندی زد و گفت:«این که ساده است دخترم. دشمن که دلش به حال ما نسوخته! می خواهد به این بهانه تجدید قوا کنه.
دشمن اگر طرفدار صلح بود که اون طور وحشیانه به ما حمله نمی کرد، به مردم شهرها حمله نمی کرد! از اینها گذشته، ما پیرو ولایت فقیه هستیم، هر چی امام بگن ما اطاعت می کنیم. ما باید اجازه بدیم که تحقیق در باره ی راست و دروغ بودن شعارهای دشمن بر عهده ی مسئولین باشه. پیام شهدا هم همینه. شما هیچ وصیت نامه ای پیدا نمیکنید که در اون اطاعت از امام ذکر نشده باشه.»
گفتم:«خانم می خوام موضوعی رو با شما در میون بذارم.» ولی فوراً از حرفی که زده بودم پشیمان شدم.
خانم آلبو غبیش دوباره روی صندلی اش نشست و گفت:«بفرمایید دخترم، من در اختیار شما هستم.»
برای پشیمان شدن دیر شده بود. گفتم:«راستش من برای صحبت با مادرم مشکل دارم. چند ساله که پسر خاله م می خواد با من ازدواج کنه، البته من هم بی میل نیستمو ولی خانواده م از طرف من پیشنهاد اون رو رد می کنند. من مونده ام چه کار کنم؟»
خانم آلبو غبیش گفت:«ببین دخترم! هیچ پدر و مادری نیست که بد بچه اش رو بخواد. ولی تو هم باید بتونی حرفت رو راحت به اونها بزنی. این حق توست!»
با تنها چشمش چشمکی زد و گفت:«تو مدرسه که خیلی شجاعی!»
گفتم:«چی بگم؟ من هر جا احساس کنم حق دارم راحت حرفم را می زنم. اما در این مورد ... نمیدونم. راستش نمی تونم درست قضیه رو حلاجی کنم. پسر خاله م تو بازار برای خودش برو و بیایی داره. اصلاً هم میونه ی خوبی با جنگ و نظام نداره. اما من دوسش دارم. ببینم خانم، مگه هر کی اهل جبهه نباشه آدم نیست و نباید نفس بکشه؟ اگر این طوره پس چرا همه رو برای جنگیدن زوری نمی فرستن جبهه؟»
خانم آلبو غبیش گفت:«ببین عزیزم! والله این طور که معلومه حق با پدر و مادر شماست. ما بر اساس اتقاداتمون انقلاب کردیم. یعنی خون دادیم و انقلاب کردیم. دشمن ما را راحت نذاشت. با تحریم اقتصادی و تحمیل جنگ سعی کرد ما را دوباره به دوران نوکری خودش برگردونه. در طی این سالها ما بهترین جوانهامون را از دست دادیم... » صدای خانم آلبو غبیش می لرزید و اشک در چشمانش جمع شده بود «... البته به دستاوردش می ارزید و هر چند به قول امام ما مأمور به تکلیفیم نه مأمور به نتیجه. حالا تو این وانفسا یک عده معدود راهشون از مردم جدا بود و فقط به فکر دنیا بودن و خلاص! تو که تحصیل کرده ای، این چیزها را خودت می دونی! مگر آدم چقدر عمر می کنه؟ اگر انسان در سایه ی ازدواج نتونه به کمال نزدیک بشه فایده ی ازدواج چیه؟»
صحبت های خانم آلبوغبیش به دلم نشست. انگار باورهای خودم را که در گوشه ای از قلبم به خواب رفته بود، بیدار کرد. سخنان او را بارها از زبان مادر و آقاجان شنیده بودم، اما خانم آلبوغبیش طوری حرف می زد که معنای واقعی جملاتش در ذهنم مجسم می شد.
پنج شنبه 25 مهر 64
از دبیرستان که بیرون آمدم، خاله فریده را دیدم، انتظارم را می کشید. مرا که دید به طرفم آمد. گفتم:«سلام خاله.»
لبخندی زد و گفت:«سلام زینب جون، خسته نباشی.»
گفتم:«خاله این طرفها؟»
دستش را به کتفم زد و حرکت کردیم. گفت:«می خواستم بیام خونه تون، گفتم اینجا بهتره.»
ایستادم و گفتم:«پس بیایید با سرویس برویم.»
خاله فریده نگاهی به اتوبوس های روشن که دودشان پیاده رو را انباشته بود انداخت و گفت:«بهتره راه بریم و حرف بزنیم.»
گفتم:«خاله جون! حرفها رو بهتره تو خونه بزنیم. راستش من روزه م حال ندارم.»
خاله فریده دستپاچه گفت:«آخ الهی قربون دخترم برم! نمی خواستم بگم، ولی محسن یک کم جلوتر تو ماشین منتظره. بیا با محسن بریم.»
 
................................................................................... ناتمام


85/7/28::: 8:0 ع
نظر()
  
  

هوالطیف

اشاره: این داستان در مسابقات سراسری دفتر هنر و ادبیات ایثار در سال 76 برگزیده شد. همچنین در کتاب «سندس» توسط انتشارات همین دفتر به چاپ رسیده است.

روزهای طلایی

نویسنده: مهین مقدم

 

چهارشنبه 13 شهریور 64

امروز صبح خاله فریده با عروسش آمده بود عید دیدنی ِ آقاجان. البته بهانه اش این بود! همه ی فامیل می دانند که آقا جان برای تبلیغ رفته جبهه و الا امروز خانه، مثل عید غدیر هر سال، پر از مهمان می شد. شیرینی را که تعارف کردم، خاله گفت:«زینب جون! بیا کنار خاله بشین. الهی قربونت برم! چه عطر خوبی زدی!» مادر گفت:«وا ! تو که از چارلی بدت میومد؟!» خاله دستش را به موهایم کشید و گفت:«حرف توی دهن من میذاری خواهر؟ بوی به این خوبی!» یک شیرینی برداشت و گازی به آن زد. ملچ ملچ کنان گفت:«خواهر جون! زینب و محسن با هم خوشبخت میشن، والله گناه داره جلوی کار خیر رو میگیرید.» مادر دستپاچه گفت:«فریده جون ما که جواب شما رو قبلاً دادیم؛ حاج آقا و اکبر هم که جبهه هستن، قبلاً هم که حرفهای حاج آقا رو شنیدید، زینب جون هم خودش راضی نیست.» خاله پرید توی حرف مادر و گفت:«وا ! مگه پسرم چشه؟ گذشت اون موثع که وردست باباش بود، الآن بازار فرشه و محسن آقا بورانی! اعتبارش از باباش بیشتر شده. مگه نه مریم؟» عروس خاله که قاچ خربزه را با چنگال به طرف دهان می برد غافلگیر شد. تا آمد حرفی بزند، مادر گفت:«فریده! چه خبرته خواهر؟ ما که نگفتیم آقا محسن عیب و ایرادی داره! اما چیزهای دیگه ای هم هست. مملکت در حال جنگه، شهید پشت شهید، بهت برنخوره ها، اما بعضی ها انگار اصلاً تو این مملکت نیستند!» خاله از کوره دررفت. برآشفته پاسخ داد:«خب جنگه که جنگه. به ما چه که جنگه؟ تازه مگه بیچاره ها نمیگن بیایید صلح کنیم؟ چرا صلح نمیکنن تا مردم یه نفس راحتی بکشن؟»

ساعتی بعد که خاله رفت، مادر رو به من کرد:«بلند شو دخترم، حاضر شو برویم حرم شاه عبدالعظیم زیارت.» به بهانه ی شلوغی حرم و بی حوصلگی به اتاقم رفتم.

«خدایا دارم دیوانه می شوم. چرا از طرف من حرف می زنند؟ به من چه که جنگ است؟ من نباید ازدواج کنم که به کشور حمله شده؟! خدایا کی مدرسه ها باز می شود؟ باید خانم ملکی را ببینم. با او راحت تر حرف می زنم. حتماً راه حل خوبی برای مشکل من پیدا می کند.»

شنبه 6 مهر 84

زنگ دوم عربی داشتیم، ولی خانم ملکی نیامد. او را در راهرو دیدم، ولی خجالت کشیدم به او سلام کنم. وقتی به کلاس بیاید موضوع فرق می کند، چون مثل سال های قبل فوری با بچه ها دوست می شود. اکرم می گفت:«چهارم انسانی 2 هم زمان با ما عربی دارن. احتمالاً باید برنامه ها جا به جا بشه.» او هم خداخدا می کرد که زودتر خانم ملکی بیاید و درس را شروع کند. شوخی که نیست، یک دبیرستان است و یک خانم ملکی!

دوشنبه 8 مهر 64

امروز آقا جان از جبهه برگشت. من و مادر حال خودمان را نمی فهمیدیم. گریه می کردیم و می خندیدیم. او را سؤال پیچ کرده بودیم. ساک آقا جان را باز کردم. سوغات جبهه اش فقط چند کنسرو ماهی بود و دو چپیه ی مشکی. مادر یکی از چپیه ها را برداشت و مثل اینکه چیزی به یادش آمده باشد، با عجله گفت:«راستی امروز چهاردهم محرمه؛ هر سال تا آخر محرم میموندی؟» آقا جان عبایش را روی چوب لباسی انداخت و از اتاق بیرون رفت. مادر بلند گفت:«نگفتی؟» پدر از سرسرا فریاد کشید:«الآن خدمت می رسم. حاج خانم! ببینم، ناراحتی برگشتم؟!» مادر رو به من کرد و مشکوک گفت:«سالم بود؟» دلم شور افتاد. «نکند آقا جان مجروح شده باشد؟» آقا جان برگشت. وضو گرفته بود. مادر حوله را به دستش داد و گفت:«تو را به خدا راست بگو، سالمی؟» پدر بدون اینکه دست و صورت را خشک کند حوله را آویزان کرد و گفت:«خوبه حالا جلوت وایسادم!» گفتم:«آقا جان! از اکبر خبری ندارید؟» پدر روی فرش نشست و گفت:«نه آقا جان. اکبر رفته مشهد زیارت.» مادر فریاد کشید:«چه موقع مشهد رفتن بود؟ اون که همیشه از جبهه یکراست میومد خونه؟!» مادر بغض کرده بود. هر دو فهمیده بودیم که یک خبری هست. آقا جان زود برگشته بود ؛ اکبر به مشهد رفته بود ؛ فقط خدا می دانست قضیه چیست. آقاجان چیزی بروز نمی داد.

سه شنبه 9 مهر 64

سر سفره ی صبحانه مادر از بس گریه کرد امان آقا جان را برید. آقا جان گفت:«بلند شو آماده شو، بعد از ظهر بلیت داریم برای مشهد.» مادر مثل کسی که به چیزی فکر کند و در باره ی چیز دیگر صحبت کند، زل زد به چشم های درشت آقا جان و گفت:«فردا نوبت دکتر دارم.» آقا جان گفت:«بیمارستان قائم مشهد همه جور متخصص داره ...» مادر با عجله پرسید:«کجاش؟ کجاش تیر خورده؟» آقا جان گفت:«باور کن خودم هم خبر ندارم. باید رفت و دید. زینب جان هم پیش عمّه اش می مونه» و با دست پهنش شانه ام را فشار داد و لبخند زد. فریادی از درد کشیدم و گفتم:«آقا جان، نمی شد من هم ...» و بغضم ترکید. آقا جان گفت:«تو باید درست رو بخونی. مگه امام نگفته مدرسه سنگره؟!»

نمی دانستم چکار کنم؟ چه بلایی سر اکبر آمده بود؟ مادر از خاله فریده هم هیچ حرفی نزد. از خدا خواستم اکبر زودتر خوب بشود، من ازدواج هم نکردم مهم نیست. ...................................... ناتمام

 


85/4/24::: 6:1 ص
نظر()
  
  
پیامهای عمومی ارسال شده
+ آنها که جدیدند نمی شناسند. قدیمی ترها سکوت معنا داری دارند. بله درسته اومدم بگم کم کم داره صداتون درمیاد. همون حرفها را که امیر عباس 1 سال پیش میزد و کتکش می زدید خودتون شروع کردید دارید میگید. بله دیگه. آقای دکتر چیزی نمونده شورشو در بیاره. هنوز هم میگید حساب دکتر احمدی نژاد از مشایی جداست؟


+ سلام لطفا برای سلامتی دکتر احمدی نژاد یک حمد و سه تا قل هو الله قرائت کنید! (این یه جور اعلام برگشت موقت بود).
+ کی روش مربی تیم ملی فوتبال: شیطان همیشه پشت در است !


+ مدتها بود اینطوری تند تایپ نکرده بودم. مچ دستم درد گرفت.


+ یک مطلب وبلاگی از استاد جعفری مقدم رو بطور کامل تو این فید میذارم. از اینجا به بعد همه فید از مطلب وبلاگی آقای جععفری هست: /// شعار مرگ بر مشایی در راه است.///
+ من که از نزدیک با استاد جعفری در ارتباطم میدونم که ایشون از همون دولت نهم از افراد مسئله دار میگفتند و حتی خصوصی نقاط ضعف احمدی نژاد رو هم میگفتن. الان دیگه باید کمی هم انتقادات به دکترو گفت. تا کی انحرافی. اون قدیمی شده. ببینید استاد 11 ماه پیش در مورد مشایی چی گفتند:


+ هو الطیف. هر کس از ولایت عقب بماند یا جلو بزند بازنده است.


+ سلام آخر. تقدیم به همه دوستان. با یاد برادر.


+ به نظر شما بهترین اسم برای دختر و بهترین اسم برای پسر چیه؟


+ فرج الله سلحشور، کارگردان مجموعه تلویزیونی یوسف پیامبر(س)، برترین کارگردان تلویزیون از دید مخاطبین.